خواهرزاده عزیزمممم......

بعد از دو سال بازهم نگاهم به موجودکوچکی می افتد که روزشماری میکنم برای دیدن اولین لبخند او.....اولین خنده او...اولین سعی او برای حرف زدن.....اولین دمر شدن او برای چهار دست و پا رفتن....اولین بار تلاش او برای بی تکیه نشستن....اولین سعی او برای با کمک جسم بلندی ایستادن..... اولین قدم او برای راه رفتن....اولین کوشش دست های کوچک او برای گرفتن دو دست من....و.............اولین بار شنیدن اسم خاله...از زبان شیرین او...........

 

   + می تی ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۳٠
comment نظرات ()

موتور خدا چه شکلیه؟

خانم همکلاسی: ببخشید استاد Motorola معنیش چی میشه؟

آقای استاد: (بعد مکث کوتاهی) موتورولا اسم یک شرکت سازنده موبایله !!

خانم همکلاسی: نه آخه دوستم میگفت موتورولا یعنی موتور خدا !!

 

خندهاین خانم همکلاسی آخر خنده اس....

   + می تی ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
comment نظرات ()

تا سه نشه بازی نشه..

عکس دسکتاپ بنده  یه عکس از پشت پنجره از خواهر و خواهرزاده ام تو بغل همدیگه است...

حالا اگه تونستین شخصیتم رو تشخیص بدین!!؟ چجوری ام؟؟

در ضمن بازی من علم غیب هم علاوه بر شخصیت شناسی لازم داره..نیشخند

 

پ.ن:قربون دست سوسکی...دلم بازی میخواست......

   + می تی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
comment نظرات ()

 

از ته دل خوشحــــــــــــــــــــــــــــــــــــالم......

هیچ موقع مثل الان خوشحـــــــــــــــــــــــــــــــال نبودم.......

   + می تی ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳۱
comment نظرات ()

من عاشق بچه هام......

من عاشق حرف زدن با بچه هام...... هر سال تابستونها بچه های کوچیک رو دور خودم میکشونم به بهانه گلدوزی.....اما جدای از اینها.....من واقعا عاشق شنیدن حرفای شیرین اونام...... من بهترین شاگرد ها رو داشتم....و با اینکه از اون موقع ها خیلی میگذره یه رابطه صمیمانه ای بینمون به وجود امده..که هربار میبینمشون دلم میخواد محکم بغلشون کنم ماچشون کنم...و البته رفتار اون ها هم خالی از محبت نیست و مطمئنم میکنند که این حس دوطرفه اس...واقعا بچه های عزیزی هستند.... هر کدوم به نوعی یه خاطره خیلی قشنگ از خودشون برام گذاشتن...یه حرف جالب یه مطلب خنده دار..یه کار عجیب.. بیشترین اتفاقی که پیش می امد دوختن پارچه ی گلدوزی به شلوار و دامن و حتی رومیزی بود....که همین هم باعث خنده تمام بچه های کلاس میشد و برای خیلی هاشون خاطره ش هنوز زنده ست..... یادمه یه بار یکی از بچه ها سوزنش رو روی قالی گم کرده بود..... وقتی سخت مشغول پیدا کردن سوزن از لابلای فرش بودم و حواسم به بچه ها بود تا یه موقع به پای یکیشون نره..یکی از شاگردام نشست کنارم وگفت نگران نباش دور تا دور این تیکه از قالی رو نخ میبندیم مینویسم !خطر ورود ممنوع! نه به پای ما میره نه مهموناتون..... اونقدر خندیدم. و حرفها و خیلی خیال پردازی هاشون که نوشتنشون طومار بلند و بالایی لازم داره. من خودم بیش از ۵-۶ سال ازشون بزرگتر نبودم.....شاید همین باعث صمیمیت بیش از معلم و شاگرد شد بینمون.  و امروز روز اول کلاس تابسانه ی من...با حضور همین بچه ها..برگزار شد... روی زمین دور یک میز مستطیل بزرگ......همیشه جلسه ی اول شیرینی خاص خودشو داره... همیشه سعی کردم این حس قلبی ای که بهشون دارم رو نشونشون بدم....و واقعا امیدوارم اونها هم خاطره خوب از من داشته باشن....

   + می تی ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد